مشاهیر اسفراین
ابومحمد نورالدين عبدالرحمان بن محمد بن محمد كسرقى
اِسْفَرايِنى، ابومحمد نورالدين عبدالرحمان بن محمد بن محمد كسرقى (4 شوال 639 -717ق/7 آوريل 1242-1317م) از مشايخ طريقت كبرويه و مؤسس شعبة نورية اسفراينيه.
مهمترين منبع آگاهى دربارة اسفراينى گفتههاي علاءالدولة سمنانى خليفة اوست. بنابر گفتة او، اسفراينى در خانقاه شيخ ابوبكر كتانى در روستاي كسرق از توابع شهر اسفراين ولادت يافت، و از همين روي احتمالاً پدرش نيز از صوفيه بوده است.وي از كودكى با آداب و اعمالخانقاهى آشنا شد و نخستين تعليمات را در اين راه از والدين خود گرفت و سپس در خلوتخانة شيخ ابوبكر كتانى كه شيخ احمد جورپانى در آنجا به ارشاد و تعليم مشغول بود، حاضر مىشد و در آنجا با درويشى به نام پور حسن آشنا گشت. پورحسن كه مريد و نمايندة جورپانى بود، از طريقت شيخ و از شرايط ذكر و خلوت وي سخن مىگفت، و اندك اندك اشتياق و ارادت به جورپانى را در دل اسفراينى پديد آورد. اسفراينى نخستين تعليم ذكر را از پورحسن گرفت و سپس چون داعية ارادت به جورپانى در او قوت گرفت، يك چند به خدمت شيخ قيام كرد و قواعد طريقت را از او به طور كامل آموخت .
شيخ احمد جورپانى (د 969ق) خود از مشايخ طريقت كبرويه بود و سلسلة خرقة او - با يك واسطه، يا به قولى با دو واسطه - به شيخ نجمالدين كبري (د 618ق) مىپيوندد .
اسفراينى پس از مرگ پدر و مادر به نيت زيارت شيخ عبدالله، يكى ديگر از مشايخ كبروي، راهى ولايت نسا شد. شيخ عبدالله خود ابتدا مريد رشيدالدين طوسى بود، سپس به اشارت او مريد رضىالدين على لالا شد و از او خرقة تبرك دريافت .چنانكه ملاحظه مىشود اسفراينى از دو تن از مريدان شيخ على لالا تعليم گرفته، و مبادي طريقت را آموخته بود. وي در اوايل كار و در اوقاتى كه در زادگاه خود زندگى مىكرد، در مراتب و مقامات سلوك به جايى رسيده بود كه دوستان و مصاحبان از او خواسته بودند تا كتابى در آداب صوفيه بنويسد، ولى اين امر هنگامى تحقق يافت كه وي به قصد سفر حج از خراسان به عراق آمد و در 675ق/1277م در بغداد اقامت گزيد و چنانكه خود گفته است كتاب «فى كيفية التسليك و الاجلاس فى الخلوة» را تأليف كرد .
از اين پس، گذشته از سفري به مكه (پيش از 686ق) و سپس مدتى اقامت در مدينه، و ارشاد و تعليم در خانقاههاي آن شهر، بيشتر اوقات را در بغداد كه اقامتگاه دائمى او بود، مىگذراند و به تجديد سازمان و ادارة مراكز صوفيه اقدام مىكرد. در سالهاي پيش از 689ق در محلى به نامرباط سكينهنيز بهتدريساشتغالداشتو در همينايام با جمالالدين دستجردانى كه عهدهدار امور موقوفات عراق بود، مصاحبت داشت و در 689ق در شونيزيه علاءالدولة سمنانى از او در قواعد سلوك تعليم گرفت . خبر ديگري حاكى از آن است كه علاءالدوله از 687ق به صحبت اسفراينى پيوسته بود و در 689ق از او اجازة ارشاد و دستگيري كسب كرد .
علاءالدولة سمنانى خود گويد كه از ديرباز عزم ديدار اسفراينى را داشته است،اما ارغون خان از عزيمت وي به بغداد ممانعت مىكرد و او را به سلطانيه كه خيمهگاه تابستانى و عمارت الجايتو بود، فرستاد. سمنانى لاجرم مكتوبى به شيخ نوشت و توسط اخى شرفالدين به بغداد فرستاد و عذر تقصير ملازمت باز نمود. اسفراينى نيز در جواب او مكتوبى در تعبير واقعات و تمييز مكاشفات براي سمنانى فرستاد و اخى شرفالدين با كسب اجازه و رسالتى از طرف اسفراينى، خرقة ملمّع بر او پوشاند .
حضور اسفراينى در بغداد در مدتى بيش از 40 سال يكى از مراكز مهم سلسلة كبرويه را در اين شهر به وجود آورده بود. فعاليتهاي شيخ محدود به ارشاد صوفيان و امور خانقاهى نبود، بلكه نفوذ سياسى وي در همان 10 سالة اول اقامتش در بغداد محسوس بود، چنانكه نامههاي او خطاب به پادشاهان و حكمرانان و سلاطين وقت گواه آن است. از آن جمله دعوتنامة طريقت از جانب او خطاب به خواجه مجدالدين ابناثير با درخواست عنايت به درويشان، و نامة ديگر به رشيدالدين فضلالله و تاج الدين عليشاه كه به اشتراك وزارت الجايتو را داشتهاند و 3 نامه به جمال الدين دستجردانى كه با اسفراينى مصاحبت داشته، و سرانجام به حلقة مريدان او پيوسته است و 5 نامه به صدرالدين وزير كه صاحبديوان گىخاتو در حكومت غازان خان بود و 3 نامه نيز به جانشين او سعدالدين ساوجى متضمن تبريك و تهنيت به مناسبت روي آوردن او به طريقت. از دو نامة طولانى او خطاب به سلطان نيز بايد ياد كرد كه شايد اولى خطاب به غازان خان بوده باشد و دومى 10 سال پس از گرويدن غازان خان به اسلام و خطاب به الجايتوست.
از كارهاي مهم سياسى ديگر او مىتوان به ميانجيگري در اختلاف الجايتو و غياث الدين چهارمين پادشاه آل كرت و رفع كدورت و نقاري كه ميان آنان ايجاد شده بود، ياد كرد، و اين امر در 714ق بود كه خواجه رشيدالدين فضلاللهو تاجالدين عليشاهدر بغداد بهخدمت ويرسيدند. او از ايشان خواست كه آزردگى و رنجش الجايتو را از غياث الدين برطرف كنند .
اسفراينى دربارة سياست ملكداري و مناسبت قدرت دينى با قدرت حكومتى عقايد خاص داشت و رابطة قدرت دينى و دنيايى را چون رابطة ملكوت و ملك مىدانست و عارف را قطب ملكوت، و سلطان را قطب ملك مىشمرد و همانگونه كه اعضاي بدن پيرو دل هستند، مردمان جامعه نيز در صلاح و فساد پيرو پادشاهند، زيرا «النّاسُ عَلى دينِ ملوكِهِم» .
اسفراينى بر مفهوم «ولايت» تأكيد دارد و ميراث روحى پيامبر(ص) را اساس و زير بناي حكومت و سلطنت مى داند. وي در حدود سال 704ق به الجايتو مىنويسد كه سيمرغ سلطنت بايد بر شاخ مبارك شجرة ولايت قرار گيرد، و هم در آنجا ولايت را اصل اسلام و ايمان شمرده است .
به نظر مىرسد كه اين نظريات خالى از تأثيرات تشيع نباشد و شايد گروش الجايتو در 709ق به تشيع دوازده امامى با اينگونه افكار و نظريات بى ارتباط نبوده است.18 الجايتو به صوفيه نيز توجه خاص داشته است و اسفراينى در وصيت نامة خود كه در 709ق نوشته، يادآور شده است كه سلطان اسلام خانهاي بزرگ براي اقامت به او بخشيده، و همچنين ملكيت يك آسياب و دو كشتى بر رودهاي دجله و فرات و چند قريه و گلة گوسفند را به او واگذار كرده بوده است كه وي بخش عمدة عوايد اين ثروت را براي ساختن خانقاه غربى اختصاص داده بود .
اساس كتاب كاشف الاسرار اسفراينى شرح و تفسير اين حديث نبوي است كه «انّ للّه سبعين الف حجاب من نور و ظلمة» كه آن را در پاسخ يكى از برادران دينى كه از شمار و تفاوت حجابهاي نورانى و ظلمانى و نحوة ارتفاع آنها از او پرسيده، به رشتة تحرير در آورده است. به گفتة اسفراينى اگر حق بر بندهاي به نظر عنايت بنگرد، به صفت ارادة خود در دل او تجلى مىكند و از اين تجلى درد شوق و طلب در او پديد مىآيد و اين آغاز سلوك در «راه حق» و غايت آن گذر از حجابها و وصول به حق است. مريد در اين راه بايد مراد خويش را در مراد حق محو كند و مراد او را مراد خود قرار دهد.
اسفراينى 70 هزار حجاب نور و ظلمت را در راه وصول به ترتيبى خاص تقسيم مىكند و سلوك سالك را در 5 منزل قرار مىدهد كه در هر يك از آنها 14 هزار حجاب نورانى و ظلمانى در راه است. سالك در 4 منزل اول با 28 هزار حجاب ظلمانى ناشى از هواجس نفسانى و 28 هزار حجاب نورانى ناشى از صفات قلبى و روحانى مواجه مىگردد و مجموع حجابهاي ظلمانى و نورانى 56 هزار است كه همگى در وجود انسانى بوده، و از نهاد بشريت نشأت گرفتهاند؛ اما منزل پنجم داراي 14 هزار حجاب نورانى است كه از صفات بشريت بيرون، و از غيرت الهى در پيش افتاده است و آن «سير فى الله» است . جدايى 4 مرحلة اول از مرحلة پنجم تفاوت كيفى آن را روشن مىسازد و اين سير در مقام فنا و احوال «موتوا قبل ان تموتوا» است و در اين مقام است كه غيرت و عشق الهى هر چه غير است، نابود مىگرداند. مسافر در اين راه يك سالك ساير نيست، بلكه يك مجذوب طاير است .
وي دربارة انسان و خلقت او مىگويد كه خداوند آدمى را از روح و قالب كه از دو عالم غيب و شهادتند، بيافريد و اين دو بعيد بعيد را به يكديگر قريب قريب گردانيد تا از امتزاج آنها دو فرزند خلف و ناخلف چون قلب و نفس به وجود آمد. وي مآلاً حسنات نفس مطمئنه را به قلب، و قبايح نفس اماره را به نفس نسبت مىدهد. از اينرو، از هر يك از دو عالم غيب و شهادت، در انسان نموداري است. بر اين اساس، وي تصويري ترسيم مىكند كه در آن به تناسب قالب خاكى ظلمانى 7 طبقة زمين بشريت، و به تناسب روح علوي نورانى 7 طبقة آسمان روحانيت قرار دارد و به تناسب هر يك از اين دو عالم، در عالم غيب نيز دو عالم هست كه يكى 7 دركة دوزخ و ديگري 8 درجة بهشت است. 7 دركه از دركات دوزخ ظلمانى و 7 درجه از درجات بهشت ريشه و پى در نهاد انسانى دارند، اما درجة هشتم بهشت از نهاد انسانى بيرون است . آنگاه كه سالك پاي از 7 دركة دوزخ نفسانى بيرون نهاد و از 7 درجة بهشت روحانى نيز گذشت، مراتب سالك ساير را طى كرده است. اما اين مقامات روحانى در محل و مكان بودند و سالك، گرچه نفس او به «مقام مطمئنگى» رسيده باشد، همچون پرگار پاي در مركز هستى خود نهاده، و چندانكه بر سر مىگردد، پا از نهاد خود بيرون ننهاده است، يعنى مادام كه سالك قدم در مكان دارد، محال است كه در لامكان سير كند، زيرا قدم لامكانى قدمى ديگر است كه جز به واسطة جذبة ربانى حصول آن ممكن نيست و روش مجذوب طاير براي رسيدن به حضرت ربانى بدان است .پيش از رسيدن بدين مقام بنده طالب است و حق مطلوب، ولى بعد از اين مقام حق خود طالب مىشود و بنده مطلوب. اين منزل پنجم از منازل طريقت و درجة هشتم از بهشت است كه همان تجلى صفات ذات الوهيت و طريق فى الله يا حجبات غيرت الهى است و ابتداي ولايت از اينجاست .
وي مىگويد: مقام اوليا بر 3 مرتبه است: اول مرتبة عوام اوليا، دوم مرتبة خواص اوليا و سوم مرتبة خاص الخواص اولياست. بناي اين مراتب بر 99 صفت ذات الهى است و هر 33 صفت از صفات ذات الهى بر يكى از اين مراتب تجلى مىكند و پايان اين مراتب سه گانه و تجليات صفات، نهايت ولايت و آغاز نبوت است كه همان مقام اخص الخواص است و «نهاية الاولياء بداية الانبياء» ناظر به اين معناست. از اين مقام فراتر رفتن ممكن نيست و هر كه خواهد كه پيشتر رود، جبرئيل روحش فرياد بركشد كه «لودنوت انملة لاحترقت».
در اينجا اسفراينى ظاهراً مىخواهد كه رابطهاي بين اين نظريه و نظرية شيخ سعدالدين حموئى (د 650ق) كه گفته است «بداية الاولياء نهاية الانبياء»، برقرار كند و مىگويد كه قول حموئى اشاره به سلوك شريعت دارد. يعنى كمال شريعت در نهايت نبوت است و پيامبر (ص) در نهايت نبوت بود كه اين آيه نازل شد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمَ دينَكُمْ و اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى» (مائده3). پس اين نعمت شريعت محمد(ص) بود كه در نهايت نبوت به كمال رسيده بود. پس چون شريعت به تمامى رسد، ابتداي ولايت است .
پس از طى مراتب ولايت، مراتب نبوت قرار دارد و نبوت نيز در نظر او در 3 مرتبه است كه از آن به «فردوس اعلى» تعبير مىكند: در مرتبة اول عوام انبيا يا مرتبة «نبى» است؛ مرتبة دوم از آن خواص انبيا يا «رسل» است و مرتبة سوم از آن خاص الخواص انبياست كه «اولوالعزم»اند. بناي اين مراتب بر 902 صفت از صفات ذات الهى است و هر يك از آنها در هر مرتبه به 300 صفت متصف مىشود و چون به تمامى اين صفتها موصوف شوند، به كمال و نهايت مرتبة نبوت مىرسند كه همان مقام «انسان كامل» است، اما دو صفتى كه باقى مىماند، يكى مرتبة خاص محمدي است كه آن صفت «مريد» است و هيچكس را از ملك و غير ملك از آن نصيب نيست، چنانكه در «وقتى» كه او استغراق با حق دارد، كسى شريك نيست و خود مىگويد: «لى معالله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرّب و لانبى مرسل». صفت ديگر از صفات ذات الهى «قديم» است كه جز او كسى به كنه قدم خداوند نتواند رسيد. اسفراينى ظهور نبوت و ولايت را موقوف بر نزول تجليات ربانيه، و انسان كامل را تجلى تمامى صفات الهى دانسته كه هم ولى كامل و هم نبى كامل است.
يكى از مشخصات بارز شخصيت اسفراينى توجه او به ارشاد مريدان و اصلاح احوال روحى آنان است، چنانكه جامى مىگويد وي در «تسليك طالبان و تربيت مريدان و كشف وقايع ايشان شأنى عظيم داشته است» .
اسفراينى با الهام گرفتن از اين حديث معروف كه «من عرف نفسه فقد عرف ربه» گويد كه نفس پس از تربيت و ترقى آينة جمال نماي الوهيت مىگردد. چنانكه از آهنى كه از كان استخراج مىشود، نمىتوان آينه ساخت، بلكه بايد آن را صيقل داد و پرداخت كرد تا قابليت آينگى يابد.
لازمة تربيت نفسانى «جمعيت دل» است و اين ممكن نيست، مگر از طريق ذكر كه اساس طريق سلوك است. وي برترين ذكر را ذكر «لاالهالاالله» مىداند و مىگويد كه حق تعالى علم اولين و آخرين را در ضمن آن نهاده است و تحقق معناي لاالهالاالله سالك را از هستى خود آزاد مىكند و با رفع موانع سلوك او را به حق مىرساند «.تا حقيقت اين كلمه در باطن سالك قرار نگيرد، آرامش و اطمينان دل حاصل نمىشود و در نتيجه خلاصى از نفس نيز ممكن نمىگردد. اين مقام جز با مداومت ذكر حاصل نمىشود. خداوند اين نفس را كه به صيقل ذكر زدوده گشته، و به نور توحيد منور شده است، نفس مطمئنه مىخواند.
آداب ذكر شامل 8 شرط است: اول طهارت ظاهر كه دائم بر وضو بودن است، دوم طهارت باطن كه شستن روح از آلودگيهاست، سوم خاموشى كه مقام نجات است، چهارم خلوت دائم و عزلت از خلق، پنجم صوم كه پاداشش را به حق مخصوص مىداند )الصوم لى و انا اجزي به)، ششم رضا و تسليم، هفتم سلوك به دلالت شيخى كامل كه طريق ذكر و خلوت او به پيامبر برسد، هشتم دوام بر ذكر لاالهالاالله بر نفى و اثبات با دل و زبان.
تأثير افكار و سخنان اقطاب سلسلة كبرويه، به ويژه تأثير مجدالدين بغدادي (د 616ق) كه خود از نمايندگان برجستة مكتب وحدت شهودي است، در افكار و آثار اسفراينى آشكار است، چنانكه در تفسير قول مشهور «ليس فى الوجود غير الله» از نظر بغدادي پيروي مىكند و مىگويد كه اين بدان معنى است كه عارف هستى حق را در خود مشاهده كند و گمان برد كه آن هستى خود اوست و حال آنكه هستى او غير از هستى «حق» است. اسفراينى در بيان معنى عبارت مشهور «ليسى فى الجبة سوي الله» نيز همين نظر را ابراز مىكند و مىگويد كه هستى حق وجود عارف را چنان فرا مىگيرد كه ذات خود را نمىبيند و هر چه مىبيند، تجلى حق است .
اسفراينى با آراء وحدت وجودي ابن عربى به شدت مخالفت داشته است. كمالالدين عبدالرزاق كاشانى به علاءالدولة سمنانى نامهاي مىنويسد و دربارة نظر اسفراينى نسبت به عقايد ابن عربى از او استفسارمىكند.علاءالدوله در پاسخ با تأكيد بر مدت 32 سالى كه شرف صحبت شيخ خود را داشته، تصريح مىكند كه وي پيوسته از مطالعة مصنفات ابن عربى منع مىفرموده است، تا آنجا كه چون مىشنود كه مولانا نورالدين حكيم و مولانا بدرالدين، فصوص را براي برخى طلبه تدريس مىكنند، شبانه بدانجا رفته، آن نسخه را از ايشان باز ستانده، و دريده است. اسفراينى مخالفت خود را با نظريات وحدت وجودي ابن عربى به فرزند خويش نيز اظهار، و تعليم و تعلم آن را منع كرده است). علاوه بر اين، اسفراينى كه «خاموشى» را اقيانوس اطاعت مىداند، آن را بر نظر پردازيهاي غزالى نيز ترجيح مىدهد و بر بحثها و سخنوريهاياوخردهمىگيرد .وي با سماع مخالفتى نداشته، و برخى از اقوال و آراء مشايخ را در اين باب نقل و شرح كرده، و در مجالس سماع شركت مىجسته است. در يكى از اين مجالس با شنيدن ذكر لاالهالاالله با صداي بلند از خود بىخود مىشود و چونبه خود مىآيد،در همانحال يك رباعىمىسرايد .با آنكه او خود از اهل تسنن بوده، به ائمة شيعه و اهل بيت رسول اكرم (ص) ارادت فراوان داشته، و به زيارت مرقد ايشان مىرفته است .
نثر اسفراينى روان و ساده، و آراسته به اشعار خود اوست كه بيشتر در قالب رباعى و با مضامين عرفانى سروده شده است. آثار او يكى كاشف الاسرار است كه به انضمام رسالة «فى كيفية التسليك و الاجلاس فى الخلوة»، و «پاسخ به چند پرسش» در تهران به چاپ رسيده، و نيز مكاتبات اوست با علاءالدولة سمنانى.
تذكرهنويسان تاريخ وفات اسفراينى را بهاختلاف 695 و 700 و 722ق نيز آوردهاند. علاءالدوله مدفن او را بغداد ذكر كردهاست.
از نوادگان او يكى نورالدين عبدالرحمان بن افضل الدين محمد بن عبدالرحمان (722-797ق/1322- 1395م) است كه خليفة او در خانقاه اسفراينى و شيخ الاسلام بغداد بوده، و مريدان و پيروان بسيار داشته است. هنگامى كه امير تيمور در 795ق به عزم تسخير عراق به آنجا لشكر كشيد، سلطان احمد جلاير شيخ را براي اظهار اطاعت خود نزد امير تيمور فرستاد .احمدبنمحمد بيابانكى معروفبه علاءالدولةسمنانىاز معروفترين شاگردان و مريدان اسفراينى است كه مكاتبات او با پير و استادش حاوي مطالب مهم عرفانى و اطلاعات تاريخى است. امين الدين عبدالسلام خنجى و شرف الدين سعدالله سمنانى نيز از مريدان و شاگردان او بودهاند. يكى ديگر از شاگردان اسفراينى جبرئيل خرم آبادي است كه افكار و روش او را ترويج مىكرده، و كتابى در شرح عقايد و طريقت اسفراينى نوشته است كه نسخهاي از آن در استانبول موجود است .
اَبوحامِدِ اِسْفَرايِنی
بوحامِدِ اِسْفَرايِني،احمد بن محمد بن احمد(324-406ق/955-1016م)،فقيه بزرگ شافعي.
چنانكه از منابع برميآيد،ابوحامد در اسفراين زاده شد و از نوجواني نزد تني چند از شيوخ آن شهر همچون ابراهيم بن محمد بن عبدك شعراني دانش آموخت.در 364ق براي ادامة تحصيل راهي بغداد شد و در آنجا نزد ابوالحسن بن مرزبان و عبدالعزيز داركي به آموختن فقه شافعي پرداخت.وي همچنين از ابوالحسن دارقطني،ابوبكر اسماعيلي و ابن عدي جرجاني حديث فراگرفت. ابوحامد از 370ق در بغداد به تدريس پرداخت و تا پايان عمر به اين كار اشتغال داشت. به گفتة خطيب بغدادي كه خود در مجلس وي حضور مييافته،بسياري از دانشمندان سرشناس آن زمان در درس وي شركت ميجستند.از جملة شاگردان و روايتكنندگان وي ميتوان از ابوالطيب طبري،ابوالحسن ماوردي،احمد بن محمد مَحاملي و حسن بن محمد خلّال ياد كرد. از برخي حكايات تاريخي چنان برميآيد كه ابوحامد نزد سران حكومت حرمت بسياري داشته است. وي در 398ق در جريان درگيريهاي فرقهاي در بغداد مورد آزار قرار گرفت و به ناچار مدتي در محلة دارقطني اقامت كرد و چند سال بعد در بغداد درگذشت. نووي،ابوحامد را پيشواي شافعيان عراق و شيخ المذهب خوانده و برخي او را مُجَدّدِ فقه شافعي در رأس سدة 4ق شمردهاند. آراء وي در منابع فقه شافعي بسيار مورد توجه بوده و شبكي پارهاي از آراء خاص او گرد آورده است.
مهمترين تأليف وي التعليقة الكبري است كه بسيار مفصل و از منابع اصلي مكتب فقهي شافعي عراق و گروهي از فقهاي مكتب خراسان بوده است.ظاهراً نسخههاي اين كتاب اختلافاتي با يكديگر داشته كه نووي به گفتة خود در شرح المهذب اين اختلافات را بيان كرده است و سبكي و ابن صلاح در مواردي از التعليقة، نقل كردهاند. همچنين سبكي كتابي از ابو حامد در اصول فقه،و كتاب منسوب به وي،الرونق را ديده بوده است و ابن خلكان كتابي ديگر با عنوان البستان به وي نسبت داده شده.
مآخذ:ابن اثير،الكامل؛ابن اثير،مجدالدين،جامعالاصول،به كوشش محمد حامد فقهي،قاهره،1370ق/1950م؛ابن خلكان،وفيات؛ابن اصلاح،عثمان بن عبدالرحمن،ادب المفتي و المستفتي،به كوشش موفق عبدالله عبدالقادر،بيروت،1407ق/1986م؛همو،مقدمة، به كوشش عائشه عبدالرحمن،قاهره،1974م؛ابو اسحاق شيرازي،ابراهيم بن علي،طبقات الفقاء،به كوشش احسان عباس،بيروت،1401ق/1981م؛اسنوي،عبدالرحيم،طبقات الشافعية،به كوشش عبدالله جيوري،بغداد،1390ق/1970م؛خطيب بغدادي،احمد بن علي،تاريخ بغداد،قاهره،1349ق؛سبكي،عبدالوهاب بن علي،طبقات الشافعية الكبري،به كوشش عبدالفتاح محمد حلو و محمود محمد طناحي،قاهره،1385ق/1966م؛سمعاني،عبدالكريم،الانساب،به كوشش عبدالرحمن بن يحيي،حيدر آباد دكن،1382ق/1962م؛عبادي،محمد بن احمد،طبقات الفقهاء الشافعية،به كوشش گوستا ويتستام،ليدن،1964م؛نووي،يحيي بن شرف،تهذيب الاسماء و اللغات،قاهره،ادارة الطباعة المنيرية.
شيخ آذري
شيخفخرالدين حَمزه (فرزند على ملک) طوسى اسفراينى بيهقى متخلّص به ”آذرى“ از مشايخ و شعراى مشهور قرن هشتم هجرى است که بخشى از روزگار خود را در هند و بيشتر را در ايران سپرى کرد. پدرش على ملک (و در بعضى مآخذ: علىمالک، عبدالملک) از اعيان اسفراين و از رجال سربداران بيهق بود و چون به سال ۷۸۴ در اسفراين ولادت يافت و چندگاهى در طوس اقامت گزيده بود و به طوسى و اسفراينى اشتهار يافت و بدان سبب که در ماه آذر زاده شده بود خود را آذرى ناميد.
اشتغال او به شاعرى مقارن عنفوان شبابش بود و از همان آغاز به شهرت رسيد. ميرزاشاهرخ و ديگر شاهزادگان تيمورى را ستود و گويا در مشهد با ميرزاالغبيک ديدار و گفتگو کرد. آذرى بعد از طى مراحل سلوک و پس از دومين زيارت کعبه و اقامت در مکّه و بازگشتش از آن ديار، به هندوستان رفت و ملازم سطاناحمدشاه بهمنى گرديد و عنوان ملکالشعرائى او را يافت و وى را مدح گفت و به دستور آن شهريار نظم بهمننامه را آغاز کرد و هنگام تقديم نسخهٔ ناتمام آن به احمدشاه اجازه بازگشت به وطن خود را خواست امّا مقبول نيفتاد تا آنکه بعد از چندى به وساطت شاهزاده علاءالدين پسر احمد شاه اجازه مراجعت يافت به شرط آنکه نظم بهمننامه را در خراسان دنبل کند و البته آذرى وعدهٔ خود را به انجام رسانيد.
وفاتش در هشتاد و دو سالگى به سال ۸۶۶ در اسفراين اتفاق افتاد و در همانجا به خاک سپرده شد و آرامگاهش هنوز زيارتگاه مردم است.
از آذرى به نظم و نثر آثارى برجاى مانده است. ديوانش در حدود پنج هزار بيت مشتمل بر قصيده و غزل و ترجيع و ترکيب و قطعه و رباعى است. اثر منظوم ديگرش بهمننامه است در ذکر تاريخ سلاطين بهمنى که تا داستان همايونشاه را شيخآذرى به نظم کشيد و حکايات شاهان ديگر را ملّا نظيرى و ملّا سامعى و ديگر شاعران، منظوم ساختند. بهمننامه آذرى به بحر متقارب و در شمار منظومههاى حماسى ـ تاريخى است که به پيروى از استاد طوس ساخته مىشد و اين غير از بهمننامه ديگرى است که حکيم ايرانشاهبن ابىالخير در ذکر داستان بهمن پسر اسفنديار به نظم درآورده و در شمار حماسههاى ملّى جاى دارد.
اثر منطوم ديگر شيخ کتاب عجائبالغرائب او است در ذکر عجائب بلاد و نواحى از چشمهها و عمارات و حيوانات و غيره در يکى از متفرعات بحر خفيف.
از آثار ديگر وى کتاب جواهرالاسرار است که به سال ۸۴۰ تأليف شد و در آن شيخ اسرار عرفانى قرآن کريم و احاديث نبوى و کلام مشايخ تصوف و بيتهاى مشکل آنان را شرح کرده است. علاوه بر اينها سعىالصفا در ذکر مناسک حج و نيز طغراى همايون از آثار او است.
آذرى گاه در پايان اشعارش بهجاى تخلص، نام خود (يعنى حمزه) را مىآورد. اگر چه به پايهٔ شاعران استاد قرن هشتم، که خود تربيت شدهٔ آنان است، نمىرسيد امّا در ميان معاصرانش محلّ اعتقاد و احترام بود. قصيدههايش در جوابگوئى استادان متقدم خاصه سلمان و غزلهايش در پاسخ سعدى و خسرو و حسن دهلوى و حافظ است و حتى اگر ظاهر عاشقانه داشته باشد مشتمل بر انديشههاى عرفانى و گاه متضمّن طامات است و در قصائدش هم ايراد معانى حکمى و عرفانى و توجه به نعمت و منقبت ديده مىشود و شاعرى است که اعتقادات مذهبى او يعنى تشيّع دوازه امامى بر آثارش سايه افکنده است. از نظر سبک سخن و آفرينش مضامين و ايراد صنايع لفظى و غث و سمين در ابيات، تابع همان اختصاصاتى است که در شعر گويندگان پايان قرن هشتم و آغاز قرن نهم برشمردهايم. از اشعار او است:
اى برون از عقل ما، عشق ترا رائى دگر گفت و گوى ما همه جائى و تو جائى دگر
گوهر ذات ترا غواص فکرت در نيافت زآنکه هست اين تخم حيرت در دريائى دگر
صد هزاران گنج الّاالله دارى در وجود اژدهاى لاست بر هر گنج الّائى دگر
هست در ميدان ميقات کمال کبريات صد هزاران طور و بر هر طور موسائى دگر
گر بهقدر همت عشاق خود سازى مقام برتر از جنّت به بايد ساخت مأوائى دگر
ما به باغ جنتالفردوس در ناريم سر هست از اين حضرت گدايان را تمنائى دگر
هر کسى را از تو در جنت تماشائى بود ما نمىخواهيم جز رويت تماشائى دگر
با خريداران بها کن باغ جنت را که هست مفلسانت را در اين بازار سودائى دگر
نعمت خوان کرم بر هر که خواهى عرض کن صوفيان را هست از اين خوان ذوق حلوائى دگر
نيست عنقاى خرد را در قدم راهى که هست در پس قاف قدم هر گوشه عنقائى دگر
گر چنين مستان به بازار قيامت بگذريم بر سر هر کو برانگيزيم غوغائى دگر
کرده دست قدرت مشاطهٔ صنعت به لطف نو عروس خاک را هر سال آرائى دگر
پردهداران وصالت را براى امتحان از پى هر وعدهاى امروز و فردائى دگر
قادرا پاکا! به نور باطن آنها که هست در رخ ايشان ز آب لطف سيمائى دگر
کآذرى را از وصال خويش برخوردار دار در دو دارش نسيت چون غير تو دارائى دگر
|||
نبد هنوز در خلوت ازل مفتوح که دست عشق تو مىزد در سراچهٔ روح
خمار شام عدم در دماغ جانها بود که ريخت مهر تو در جام ما شراب صبوح
لب جسد نمک روح ناچشيده هنوز که بود شور تو در سينه و دل مجروح
بآب ميکده ز آن پيشتر که غسل کنيم بهدست عشق تو کرديم توبههاى نصوح
گهى به ياد تو طوفان ز آذرى برخاست که بود غرقهٔ بحر عدم سفينهٔ نوح
|||
به ياد چشم او هر جا مى آريد من بد مست را آنجا مياريد
مرا گر ز آنکه روزى کشته يابيد به تير آن کمان ابرو پى آريد
در اين غم سوختيم اى ماهرويان که ما را مرهم داغى کى آريد
خدا را مطربان صوفى ما را به هاى و هوى نى در هى هى آريد
سماع آذرى طوفان عامست دگر مطرب به بزم او نياريد
|||
به مجلسى که در و گنج کبريا بخشند هزار افسر شاهى به يک گدا بخشند
دلا به ميکدهها روز و شب گدائى کن بود که دردکشان جرعهاى به ما بخشند
شديم پير به عصيان و چشم آن داريم که جرم ما به جوانان پارسا بخشند
غلام همت آن عارفان با کرمم که يک صواب ببينند و صد خطا بخشند
به کوى ميکده از مفلسى چه غم دارم که ساقيان همه جام جهاننما بخشند
به نيم ساعت هجر، آذرى نمىارزد هزار سال گرش در جهان بقاء بخشند
|||
در ازل نقش تو بر صفحهٔ جان پيدا بود ز آن ميان صورت ابروى تو پر غوغا بود
پيش از آن روز که ما سکهٔ رندى بزنيم در همه ميکدهها خطبه بهنام ما بود
مطرب از سابقهٔ روز ازل يادم ده کاين همه گفت و شنيد و بد و نيک آنجا بود
طاس سبز فلک از قصهٔ طاس يوسف فهم کن ز آنکه در آن طاس حکايتها بود
شاهد دير فريبنده عروسى است وليک کس ندانست که کاوس کيش دارا بود
سرّ روحالقدوس از هر نفسى نتوان يافت ز آنکه اين خاصيت اندر نفس عيسى بود
آذرى چاشنى شرب تو از ميکده نيست شرب طبعست که از ساغر مولانا (۱) بود
۱) . يعنى مولانا جلالالدين محمد بلخى مشهور به مولوى.
|||
اى گل ترا ز صحبت خارى گريز نيست و آنرا که مى خورد ز خمارى گزير نيست
گر عارضت گرفت غبارى ز خط، چه باک آيينهٔ ترا ز غبارى گزيز نيست
اى ناگزير گر کنى از ما گزير تو جان منى، مرا ز تو بارى گزير نيست
منعم مکن ز مهر نگار خود اى رقيب چون حمزه را ز مهر نگارى گزير نيست
|||
دل قيمت ايام وصال تو ندانست نقصان خود و قدر کمال تو ندانست
فرياد که از حال تو هر کوى خبرى يافت از حال چنان رفت که حال تو ندانست
در چاه بلا يوسف مصرى تو وليکن کس مرتبهٔ جاه و جلال تو ندانست
خضر از پى آن رفت بهسر چشمهٔ حيوان کاو خاصيت آب زلال تو ندانست
از حسن خط و نقطه هر آنکس که سخن گفت شک نيست که حسن خط و خال تو ندانست
بس خون به ستم ريختى از غمزه و عاشق با آنکه وبالست، وبال تو ندانست
قدر سخنت آذرى از خصم تو نشناخت ز آن بود که از ذوق خيال تو ندانست
|||
اقليم دل حکومت سلطان غم گرفت و ز دل به جان درآمد و آن ملک هم گرفت
در شهر دل سپاه محبت چو خيمه زد بيرون و اندورن همه خيل و حشم گرفت
بنشست در ممالک دل عشق تندخوى در ملک عقل شيوهٔ ظلم و ستم گرفت
عالم همه مسخر سلطان عشق شد آفاق جمله شهرت اين محتشم گرفت
رو در ديار ملک عرب آر آذرى چون صيت گفت و گوى تو ملک عجم گرفت
ما رخت دل به منزل حيرت کشيدهايم خط بر سواد خطهٔ راحت کشيدهايم
تا شد کليد مخزن همت بهدست ما در چشم حرص کحل قناعت کشيدهايم
اى دل متاع حادثه نقديست کم عيار بسيار در ترازوى همت کشيدهايم
ما مست آن مييم که در جلس ازل با آذرى ز جام محبت کشيدهايم
فردا حساب محشر نيايد به چشم ما در جنب محنتى که ز فرقت کشيدهايم
|||
ز حکمت بياموزمت نکتهاى که در هر دو عالم شوى سرفراز
لباس طريقت جو در بر کنى به ذلت مرنج و به عزت مناز
به عشق آر رو تا که شاهى کنى که محمود گرديد عبد اياز
تاجالدين اسفراينى
اِسْفَرايِنى، تاج الدين محمد بن محمد بن احمد (د 684ق/ 1285م)، مشهور به فاضل و صاحبى، اديب ايرانى عربى نويس. از وي آثار متعددي بر جاي مانده است، اما شگفت آنكه كوچكترين اطلاعى از زندگى وي در دست نيست. از آثار او نيز تقريباً هيچ خبري در اين باره نمىتوان برگرفت. اين بى خبري گويا از سدههاي پيشين بر منابع سايه افكنده است، چنانكه سيوطى مىنويسد: «شرح حالى از او نيافتم» (1/219). ظاهراً نياكان اسفراينى اهل دانش بودهاند، زيرا او در آثار خود اشاره مىكند كه برخى مباحث نحوي را نزد نيايش آموخته بوده است (عبدالجليل، 29-30).
نكتة ديگري كه از زندگى او معلوم شده، آن است كه وي كتاب لبالالباب خود را براي وزير شمس الدين صاحب ديوان نوشته است (حاجى خليفه، 2/1545). اين وزير در 683ق در كشاكشهاي اميران مغول، به فرمان ارغون خان كشته شد (خواندمير، 290-294). وفات اسفراينى نيز يك سال پس از مرگ او، احتمالاً در اسفراين رخ داده است.
دانش نحوي اسفراينى - خاصه در اللباب كه شروح بسياري نيز بر آن نوشته شده است - در آثار نحوي پس از او بىتأثير نبوده، و برخى چون بغدادي در خزانة الادب، و سيوطى در همع الهوامع به سخنان او استشهاد كردهاند (نك: عبدالجليل، 38).
اسفراينى كه نحو را شريفترين علوم، و وسيلهاي براي فهم نظم قرآن كريم مىشمرد - و خود در مقدمة لبالالباب بدين نكته اشاره دارد (نك: همو، 83) - تحت تأثير نحويانى چون عبدالقاهر جرجانى، كوشيده است كه در مباحث نحو، از بيان نكتههاي صرفى پرهيز كند و بيشتر به نقش كلمه در تركيب جمله بپردازد. همين امر، او را به عنايت خاص به اعراب كلمات و سبب اختلاف آنها، و در نتيجه، تعيين بُرد معنايى آنها مىكشاند (نك: همو، 83 - 88). وي چند اصطلاح جديد نيز بر اصطلاحات نحوي افزوده است، مثلاً برخى كلمات (مضاف به ياي متكلم) را نه معرب و نه مبنى، بلكه «خصى» مىخواند و كلمات معرب را به دو گونة مستبد (كلماتى كه خود به خود اعراب مىپذيرند) و غير مستبد (كلماتى كه به تبع كلمة ديگري اعراب مىگيرند، يعنى توابع) تقسيم مىكند و كلمات مبنى را به تقليد از برخى قدما، «موقوف» مىنامد (همو، 105-107).
آثار: از اسفراينى آثار متعددي بر جاي مانده كه عبدالجليل آنها را بررسى كرده است (ص 30-37):
الف - چاپى:
1. الضوء، يا ضوء المصباح. مؤلف - چنانكه خود اشاره كرده (نك: همو، 30) - بر المصباح مطرّزي در نحو شرحى نوشته بوده، و آن را المفتاح فى شرح المصباح خوانده بوده است (اين كتاب اينك موجود نيست)؛ سپس همان را تلخيص كرده، و الضوء ناميده است (همانجا). اين كتاب در لكهنو (1850م) چاپ شده است.
2. اللباب فى النحو. اين كتاب بىترديد مهمترين اثر اسفراينى است، چندانكه در منابع عموماً از او با عنوان «صاحب اللباب » نام برده مىشود. يكى از شارحان آن مىگويد: اين كتاب شامل خلاصة گفتار متقدمان است و لطايف عميقى دارد كه در آثار بزرگان گذشته يافت نمىشود (نك: حاجى خليفه،
ب - خطى:
1. حواشى اللباب. مؤلف - چنانكه در مقدمة كتاب ذكر كرده - براي توضيح مشكلات اللباب، حواشى و تعليقاتى بر آن نوشته، و از مجموع آنها اين كتاب را تدارك ديده است. 3 نسخه از آن در مشهد، و آصفيهو دارالكتب قاهره يافت مىشود I/520) .(GAL,S,
2. رسالة فى الجملة الخبرية، رسالهاي است در 4 صفحه، در باب جمله كه اسفراينى آن را بر كسى املا كرده است. يك نسخه از آن در دارالكتب قاهره موجود است S) ، GAL, همانجا).
3. شرح القصيدة الطنطرانية. اين قصيدة بسيار متصنع را احمد بن عبدالرزاق طنطرانى مراغى (د 485ق/1092م) در مدح خواجه نظام الملك سروده بوده كه اسفراينى شرح كرده است. نسخهاي از آن در دارالكتب قاهره موجود است (نك: سيد، 2/57)؛ نسخة ديگري نيز در ازهريه بوده (ازهريه، 5/151) كه به گفتة عبدالجليل مفقود شده است (ص 37).
4. فاتحة الاعراب باعراب الفاتحة. در مقدمة اين كتاب، شيوة عمومى اسفراينى در تحقيقات نحوي تا حدي آشكار مىشود، زيرا او تصريح مىكند كه بسياري از مسائل دخيل در نحو - چون ادغام، نسبت، اماله و اعلال... - را كنار مىنهد. به عبارت ديگر، او در درجة اول به نقش نحوي كلمه در جمله عنايت دارد، نه احوال صرفى آن. عبدالجليل يك نسخه از اين كتاب را در دارالكتب قاهره شناسايى كرده است (ص 36). نسخهاي نيز در مشهد موجود است S) ، GAL, همانجا).
5. لب الالباب. مؤلف در مقدمة كتاب مىنويسد كه از ميان علوم، نحو را براي وزير شمسالدين صاحب ديوان برگزيده است (نك: عبدالجليل، 34- 35). معلوم نيست كه وزير از او چنين چيزي طلب كرده بوده، يا او خود خواسته بوده است كه هديهاي به وزير دهد. در هر حال مؤلف رنج تأليف تازهاي را بر خود هموار نكرده، بلكه اللباب را خلاصه كرده، و در قالب كتاب تازهاي عرضه داشته است. عبدالجليل به 3 نسخه از آن در قاهره و اسكندريه اشاره كرده است (ص 35-36).
چنانكه اشاره شد، كتاب المفتاح او، اينك در دست نيست. شرح مناجات شهاب الدين سهروردي كه در فهرست خديويه (7(2)/625) به نام «علامه شيخ محمد اسفراينى» ثبت شده، بعيد است كه از اين اسفراينى باشد.
مآخذ: ازهريه، فهرست؛ حاجى خليفه، كشف؛ خديويه، فهرست؛ خواندمير، غياث الدين، دستور الوزراء، به كوشش سعيد نفيسى، تهران؛ سيد، خطى؛ سيوطى، بغية الوعاة، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، 1384ق/1964م؛ عبدالجليل، محمدبدري، الاسفرايينى و منهجه فى درس النحو، بيروت، 1404ق/1984م؛ نيز: S. GAL,
آذرتاش آذرنوش
منبع: http://0572.blogfa.com